تبليغاتX
جانسوز
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند .......... آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند !

صفحۀ :    4  3  2 1

 

وای از درد زمان که برد دل به سراپردۀ غم

وای از این دوران که زده آتش سوزنده ی غم را به بشر

و و ار می خواند ، که بیا با من شو

غرق در گردش روزانۀ عمر ، غرق در رنگ و لعاب دنیا

و بخوان این آوا ، که منم اشرف مخلوق جهان در دنیا

و چنان زمزمه کن این سخنش ، تا شود باور دل ، و دگر ساز مخالف نزند

آری آری همه بر خویش عدو گشته و حیران و عجب

که چرا عمر گذشت ؟ ، و چرا ما در خواب ؟ ، ننشیند به دلش هیچ جواب !

در این وانفسا ، دل من هم خودیش را به فنا بسپرده !

صنمی ساخته از جنس بلور ، که در آن هر چه بجز خود پیداست

و چنان در پی تعظیم بتش می کوشد ، که تو گویی شیداست

آری آن بت که دلم دل به عطایش بسته ، ناتوان است بسی

و امیدی به خدایی شدنش هرگز نیست

چون در این بتکده ی دل بسیار است خدا ، ولی افسوس خدا

نیست در این بین و جایش خالی است

 

 

 

سالها فکر من این و همه شب سخنم   که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

زکجا آمدم و آمدنم بهر چه بود              به کجا می روم ، آخر ننمایی وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک        چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

 

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطۀ دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقۀ زهد مرا آب خرابات ببرد

خانۀ عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله ، دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

 

 

 

از شبنم عشق خاک آدم گل شد       صد فتنه و عشق در جهان حاصل شد

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند         یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

 

 

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی با جهان بيگانگی

 

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشم تر

 

عشق يعنی سر به دار آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

 

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن

 

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

عشق يعنی خون لاله بر چمن

 

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

 

عشق يعنی يک تيمّم ، يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

 

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

 

عشق يعنی چو انسان پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

 

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

 

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی قطره و دريا شدن

 

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد و محنت در درون

 

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی با جهان بيگانگی

 

عشق يعنی سوختن يا ساختن

عشق يعنی زندگی را باختن

 

عشق يعنی انتظار و انتظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

 

عشق يعنی ديده بر در دوختن

عشق يعنی در فراقش سوختن

 

عشق يعنی لحظه های التهاب

عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 

 

 

آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم                      آن به که گرفتار گرفتار تو باشم

معراج من این بس که چو خار سر دیوار         از دور تماشایی گلزار تو باشم

 

 

 

ای خوش اندر گنج دل زرّ معانی داشتن

نیست گشتن ، لیک عمر جاودانی داشتن

عقل را دیباچۀ اوراق هستی ساختن

علم را سرمایۀ بازارگانی داشتن

کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی

وندر آن فرخنده گلشن باغبانی داشتن

دل برای مهربانی پروراندن لاجرم

جان به تن تنها برای جانفشانی داشتن

ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن به دست

یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن

در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی

پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن

صید بی پر بودن و از روزن بام قفس

گفتگو با طائران بوستانی داشتن

 

 

 

پرده بردار ز رخسار که دیدن داری         سر بر آور ز گریبان ، که دمیدن داری

فکر تسخیر تو چون در دل عاشق گذرد ؟   که در آینه ز خود فکر رمیدن داری

 

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم ؟

یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد

دل دیوانۀ من بهر که افتاده به خاک ؟

این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار

به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز

یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک

یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز

یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم

دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم

 

 

 

مرا یکدم دل از خوبان جدا نیست        ولی صد حیف که خوبان را وفا نیست

به خوبان دل سپردن کار سهل است           زخولان دل گرفتن کار ما نیست

 

 

 

دمی با غم به سر بردن ، جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما ، کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

زهی سجادۀ تقوی که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب ، رخ بردار

چه افتاد این سر ما را ، که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست

کلاهی دلکش است اما تبرک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

 

 

 

سرو این چنین ز شرم تو گر آب می شود طوق گلوی فاخته گرداب می شود

عکس تو چون به خانۀ آیینه می رود         در پشت بام آینه مهتاب می شود

 

 

 

کاش می شد لحظه لحظه زنده بود

یا که نه هر لحظه را برگی گشود

کاش می شد مرده ای را زنده کرد

یا که نه دل مرده ای را زنده کرد

کاش در دنیای پوشالی دمی

از برای دیگران هم گریه کرد

کاش روز عافیت شکری کنیم

بهر خود بهر همه لطفی کنیم

کودکی صادق چه راحت گویدم

درد بی درمان علاجش خنده است

زندگی خاکستری زیبا تر است

بهر من یا بهر تو گیراتر است

گویمت فردا روز زندگیست

بهر من یا بهر تو بالندگیست

خوب یا بد غافلیم از هر چه هست

هر چه زیبا هر چه نعمت هر چه هست

یک تلنگر باید از بهر همه

تا ز غفلت رو بگردانیم روی

تا کنیم شکر خدا را هر زمان

تا رسد از سوی او لطفی نهان

 

 

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست       همه دریا ازان ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت           مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

 

 

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

پیش باز عشق آیین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن به خوناب جگر

دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هرکجا نور است چون پروانه خود را باختن

هرکجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان بافتن بی رنج در ظلمات دل

زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود ، در دریای بی پایان علم

عقل را مانند غواصان ، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

عار از ناچیزی سو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زرّ ناب

علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

 

 

 

دل را به غم عشق مبتلا خواهم کرد            جان را سپر تیغ بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذارده ام         امروز به خون دل قضا خواهم کرد

 

 

 

در زيــر سايه روشن مهتاب نيلرنگ

در چارسوق گنبد دوار هفت رنگ

در سايه سار دنج درختان پرغرور

در زير روشنايی خورشيـد و عشـق و نور

هرجا که می روم همه جا گفتگوی توست

دل سرخوش از خيال و عطر و بوی توست

هر لحظه ای به ياد تو و مهر تو قرين

جان با تو آشنـا و دلت با دلم عجـين

تـو ذوق کودکانۀ پرواز در منی

تـو شوق عاشقانۀ آواز در منی

بـس روزها حکايت دل با تو گفته ام

بسيار شب که از غم عشقت نخفته ام

با تو طراوت و غزل و ياس و شبنم است

بی تو هوای کوچۀ ما غرق ماتم است

در لحظه های بی کسی و درد ، مأمنی

يادآور قشنگترين لحظۀ منی !!!

 

 

 

پر سوزترین گدازه از عشق بگیر             یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من            یادت نرود اجازه از عشق بگیر

 

 

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست

باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسلۀ مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

 

 

 

به حکیمی دوش گفتم پیش تو              دوست بهتر یا برادر ؟ گفت دوست

آن برادر که با دلخواه خویش                         برگزیدی از میان خلق اوست

 

 

 

بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت

کاز قطره به هر گوش تو آویزه ساختم

از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد

بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم

خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا

رخساره ای نماند ، ز گرما گداختم

ناسازگاری از فلک آمد ، وگرنه من

با خاک خوی کردم و با خار ساختم

ننواخت ، هیچگاه مرا ، گر چه بی دریغ

هر زیر و بم که گفت قضا من نواختم

تا خیمۀ وجود من افراشت بخت گفت

کاز بهر واژگون شدنش برافروختم

دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست

کاز طاق و جفت ، آنچه مرا بود باختم

منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا

من با یکی نظاره ، جهان را شناختم

 

 

 

بنده همان به که ز تقصیر خویش                         عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش                                  کس نتواند که به جای آورد

 

 

 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و ان شاه سواران

پیکی ندواند و سلامی نفرستاد

سوی من وحشی صفت ، عقل رمیده

آهو روشی ، کبک خرامی نفرستاد

دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست

وزآن خط چون سلسله دامی نفرستاد

فریاد که ان ساقی شکر لب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامت و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافط به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

 

 

 

تن محنت کشی دارم خدایا                         دل حسرت کشی دارم خدایا

ز شوق مسکن و داد غریبی                           به سینه اتشی دارم خدایا

 

 

 

ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش ، گلستان داشتن

کشتی صبر اندر این دریا در افکندن چو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه ای آماده بهر تیر باران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب پرتو خورشید درخشان داشتن

همچو پاکان ، گنج در کنج قناعت داشتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

 

 

 

ای هنرها گرفته بر کف دست                                عیبها برگرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرور                       روز درماندگی به سیم دغل

 

 

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من هماندم که وضو ساختم از چشمۀ عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که بر وی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کمست از کمر مور اینجا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

بجز ان نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

 

 

 

اگر دل دلبر و دل بر کدام است                  وگر دلبر دلو دل را چه نام است

دل و دلبر به هم آمیخته بینم                      ندانم دل که و دلبر کدام است

 

 

 

بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت

سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت

مهر بلند ، چهره ز خاور نمی نمود

ماه از حصار چرخ سر باختر نداشت

آمد طبیب بر سر بیمار خویش لیک

فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت

دانی که نوشداروی سهراب کی رسید

آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت

دی بلبلی گلی ز قفس دید و جان فشاند

بار دگر امید رهایی مگر نداشت

بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد

این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت

پروانه جز به شوق آتش نمی گداخت

می دید شعله در پر و پروای سر نداشت

بشنو ز من ، که ناخلف افتاد آن پسر

کز جهل و عجب ، گوش به پند پدر نداد

خرمن نکرده توده کسی موسم درد

در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت

من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام

دریای دیده تا که نگویی گهر نداشت

 

 

 

نبیند مدعی جز خویشتن را                             که دارد پردۀ پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشد                  نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

 

 

 

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

بادع پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل وجان شرف صحبت جانان غرضست

غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار

ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوختۀ زار و نزار

ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست

 

 

 

عزیزا کاسۀ چشم سرایت                           میان هر دو چشمم جای دارد

از آن ترسم که غافل پا نهی باز                        نشیند خار مژگانم به پایت

 

 

 

بزرگی داد یک درهم گدا را

که هنگام دعا یاد آر ما را

یکی خندید و گفت این درهم خرد

نمی ارزید این بیع و شرا را

روان پاک را آلوده مپسند

حجاب دل مکن روی و ریا را

مکن هرگز به طاعت خودنمایی

بران زین خانه ، نفس خود نما را

بزن دزدان راه عقل را راه

مطیع خویش کن حرص و هوی را

چه دادی جز یکی درهم که خواهی

بهشت و نعمت و ارض و سما را

مشو گر ره شناسی پیرو آز

که گمراهیست راه این پیشوا را

نشاید خواست از درویش پاداش

نباید کشت احسان و عطا را

صفای باغ هستی ، نیک کاریست

چه رونق باغ بی رنگ و صفا

به نومیدی ، در شفقت گشودن

بس است امید رحمت پارسا را

تو نیکی کن به مسکین و تهیدست

که نیکی خود سبب گردد دعا را

از آن بزمت چنین کردند روشن

که بخشی نور ، بزم بی ضیا را

از آن بازوت را دادند نیرو

که گیری دست هر بیدست و پا را

از آن معنی پزشکت کرد گردون

که بشناسی ز هم درد و دوا را

مشو خود بین ، که نیکی با فقیران

نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبر گیر ، ای که داری

چراغ دولت و گنج غنا را

به وقت بخشش و انفاق ، پروین

نباید داشت در دل جز خدا را

 

 

 

تو نیکو روش باش تا بدسگال                         به نقض تو گفتن نیابد مجال

چو آهنگ بربط بود مستقیم                  کی از دست مطرب خورد گوشمال

 

 

 

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحراست

لیکن این هست که تین نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطۀ دوده که در حلقۀ جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چییست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کو تو زان رو که عظیم افتادست

سایۀ قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آنکه جز کعبه مقامش بند از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

 

 

 

دلی دارم خریدار محبت                                   کزو گرم است بازار محبت

لباسی یافتم بر قامت دل                                   ز پود محنت و تار محبت

 

 

 

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن

مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن

گنج ها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بندۀ فرمان خود کردن همه آفاق را

دیو بستن ، قدرت دست سلیمان داشتن

در ده ویران دل اقلیم دانش ساختن

در ره سیل قضا ، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن ، مردمک را غوصگر

اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن ، ساده و خوش زیستن

ملک دهقانی خریدن ، کار دهقان داشتن

رنجبر بودن ، ولی در کشتزار خویشتن

وقت حاصل خرمن خود را به دامان داشتن

روز را با کشت و زرع و شخم ، آوردن به شب

شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی ، ذره وار

آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن

 

 

 

من آن مومم که در پایم بمالند                        نه زنبورم که از دستم بنالند

کجا خود شکر این نعمت گذارم                            که زور مردم آزاری ندارم

 

 

 

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار ، نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

وین کجا مرتبۀ چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را درد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبۀ مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

 

 

 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ                   به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ

گرت ملک سلیمان در نگین است                در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

 

 

 

لاله ای با نرگس پژمرده گفت

بین که ما رخساره چون افروختیم

کفت ما نیز آن متاع بی بدل

شب خریدیم و سحر بفروختیم

آسمان روزی بیاموزد تو را

نکته هایی را که ما آموختیم

خرمی کردیم وقت خرمی

چون زمان سوختن شد سوختیم

تا سفر کردیم بر ملک وجود

توشۀ پژمردگی اندوختیم

درزی ایام زان ره می شکافت

آنچه را زین راه ، ما می دوختیم

 

 

 

ما حاصل عمری به دمی بفروشیم       صد خرمن شادی به غمی بفروشیم

در یکدم اگر هزار جان دست دهد              در حال به خاک قدمی بفروشیم

 

 

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

کخ گناه دگران بر تو نخواهد نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند ، چه هشیار و چه مست

همه جا خانۀ عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من خشت در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقۀ لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

نه من از پردۀ تقوی بدر افتادم و بس

پدرم نیز بهشت اب از دست بهشت

 

 

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد                      هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد                         زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

 

 

بلبلی شیفته می گفت به گل

که جمال تو چراغ چمن است

گفت ، امروز که زیبا و خوشم

رخ من شاهد هر انجمن است

چونکه فردا شد و پژمرده شدم

کیست آنکس که هوا خواه من است

به تن ، این پیرهن دلکش من

چو گه شام بیایی کفن است

حرف امروز چه گویی فرداست

که تو را بر گل دیگر وطن است

همه جا بوی خوش و روی نکوست

همه جا سرد و گل و یاسمن است

عشق آن است که در دل گنجد

سخن است آنکه همی بر دهن است

بهر معشوقه بمیرد عاشق

کار باید سخن است این سخن است

می شناسیم حقیقت ز مجاز

چون تو ، بسیار در این نارون است

 

 

 

مست توأم از جرعه و جام آزادم                       مرغ توأم از دانه و دام آزادم

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی              ورنه من از این هر دو مقام آزادم

 

 

 

صبحدم مرغ چمن با گل نو ساخته گفت

نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرقع می لعل

ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخساره نرُفت

در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا

زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت

گفتم ای مسند جم ، جام جهان بینت کو

گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

 

 

خرم آنان که از تن جان ندانند                  ز جانان جان ، ز جان جانان ندانند

به دردش خو کردن سالان و ماهان                 به درد خویشتن درمان ندانند

+ نوشته شده     توسط علی ...  |